حکایت ضرب المثل!

"کفگیر به ته دیگ خوردن"

همیشه برای پختن پلو به مقدار زیاد از قابلمه های بزرگی به نام دیگ و از قاشق های بزرگی هم به نام کفگیر استفاده می شود . در زمان های قدیم وقتی کسی نذری می پخت ، بقیه ی مردم برای گرفتن غذاهای نذری صف می کشیدند . وقتی که کفگیر به ته دیگ می خورد صدا می داد چون جنس آن ها فلزی بود . هنگامی که غذا در حال تمام شدن بود و پلو هم به انتها می رسید این کفگیر بر اثر برخورد به دیگ صدا می داد و آشپزها هم وقتی که غذا تمام می شد کفگیر را ته دیگ می چرخاندند و با این کار به بقیه ی کسانی که در صف بودند خبر می دادند که غذا تمام شده است .
کم کم این مسئله به صورت ضرب المثلی درآمد و این ضرب المثل وقتی به کار می رود که بخواهند به فردی بگویند دیر رسیده و دیگر مثل قبل توانایی یا ثروت قبلی را ندارند و قادر به کمک کردن به او نیستند
.

آیا واقعا " آدم تنبل، عقل چهل وزیر را دارد" ؟!!؟

توی ادامه مطلب درباره این ضرب المثل بخونید!

ادامه نوشته

شاهانه عاشقان خودت می خری حسین

   یکی از انتقادهایی که دوستان به مطالب بعضی از نویسندگان وبلاگ از جمله من داشتند این بود که بهتره در مورد پیدایش  یک شعر در ذهنمان و یا منظوری که از تعابیر مورد استفاده در شعر ها داریم مقدمه ای بنویسیم ، اما به نظر من شاعر و یا نویسنده ی یک اثر کسی است که آن را میخواند و  برداشت خود را میکند، به عبارت دیگر یک اثر ادبی میتواند به تعداد خواننده هایش خالق داشته باشد چرا که اگر هرکسی با خواندن اثری فکر مستقلی در مورد آن بکند در واقع یک فکر جدید خلق کرده ، به همین دلیل من میخواهم با قرار ندادن هیچ مقدمه ای از تک تک خوانندگان بخواهم که خالق آن باشند:

قالب شعر زیر دو بیتی پیوسته است که بیت های زوج با هم هم قافیه هستند و کمتر از این قالب استفاده میشود

حر ازصفوف دشمنتان تا خدا رسید                 ماندم که از کجا به کجا می بری حسین

هرکس گدای کوی تو شد سلطنت کند           شاهانه عاشقان خودت می خری حسین

 

"سپیدار"

شاید حقیقت بهترین باشد...


روزگارا که چنین سخت به من می گیری!


باخبر باش که پژمردن من آسان نیست


گرچه دلگیرتر از دیروزم


گرچه فردای غم انگیز، مرا می خواند


لیک باور دارم،


دل خوشی ها کم نیست


زندگی باید کرد...


+ پی نوشت: گاهی یک شعر از شاعری که نمی دانی کیست، گوشه ی ذهنت جا خوش می کند،

و نام شاعر، می شود یکی از علامت سوال های ذهنت!

این هم از همان شعرهاست که هر چه گشتم، نام شاعرش را نیافتم!


* و شعری که در ادامه مطلب گذاشتم، گویای بخشی از افکارم در این چند روزه *


ادامه نوشته

فرصتی با شاعرانه های معروفی...

ترم یک و تحقیق ادبیات و گذری بر سمفونی مردگان،اولین باری بود که نامش را می شنیدم ولی چنان از قلمش می گفتند که بر تارک ذهنم نقش بست،عباس معروفی...

عباس معروفی به سال ۱۳۳۶ خورشیدی در تهران متولد شد. فارغ التحصیل هنرهای زیبای تهران در رشته هنرهای دراماتیک است و حدود یازده سال معلم ادبیات در دبیرستان‌های تهران بوده‌است.

نخستین مجموعه داستان او با نام «روبه روی آفتاب» در سال ۱۳۵۹ در تهران منتشر شد. پیش و پس از آن نیز داستان‌های او در برخی مطبوعات به چاپ می‌رسید اما با انتشار «سمفونی مردگان» بود که نامش به عنوان نویسنده تثبیت شد.

در سال ۱۳۶۹ مجله ادبی «گردون» را پایه گذاری کرد و بطور جدی به کار مطبوعات ادبی روی آورد. سبک و روال وی در این نشریه با انتظارات دولت ایران مغایر بود و موجب فشارهای پی در پی و سرانجام محاکمه و توقیف آن شد.

معروفی در پی توقیف «گردون» ناگزیر به ترک وطن شد. او به آلمان رفت و مدتی از بورس «خانه هاینریش بل» بهره گرفت. اما پس از آن برای گذران زندگی دست به کارهای مختلف زد؛ مدتی به عنوان مدیر یک هتل کار کرد و پس از آن «خانه هنر و ادبیات هدایت» را که کتابفروشی بزرگی است در خیابان کانت برلین، بنیاد نهاد و به کار کتابفروشی مشغول شد. و کلاس‌های داستان نویسی خود را نیز در همان محل تشکیل داد و در حال حاضر از طریق این کارها روزگار می‌گذراند.

او سردبیر نشریه ادبی گردون بود که توقیف شد.

آثار:

رمان :
سمفونی مردگان (۱۳۶۸)
سال بلوا (۱۳۷۱)
پیکر فرهاد
فریدون سه پسر داشت (۱۳۸۲)
ذوب شده (۱۳۸۸)
تماما مخصوص (۱۳۸۹)
مجموعه داستان:
پیش روی آفتاب (۱۳۵۹)
آخرین نسل برتر (۱۳۶۵)
عطر یاس (۱۳۷۱)
دریاروندگان جزیره آبی‌تر (۱۳۸۲)
آن شصت هزار، آن شصت نفر
نمایشنامه :
تا کجا با منی (۶۲-۱۳۶۱)
ورگ (۱۳۶۵)
دلی بای و آهو (۱۳۶۶)
آونگ خاطره‌های ما (سه نمایشنامه) (۱۳۸۲)
مجله :
مجله ادبی گردون

جوایز :

جایزه«بنیاد انتشارات ادبی فلسفی سور کامپ»

در ادامه ی مطلب،چند نوشته از ایشون رو خواهیم دید:


ادامه نوشته

چراغ عشق من کور است

راستش دیدم حق با نویسندگان وبلاگه. هر شعری باید حداقل یا توضیح داشته باشه یا مقدمه و گرنه دنیایی از علامت سوالها را با خود همراه دارد که جالب نیست . مقدمه هرچند کوتاه و یا توضیحی منحصر به اون شعر خیلی وقتا می تونه مخاطب ما رو به اون سمتی که می خوایم از شعرمون برسونه در واقع القای اون حسی که انتظار داریم با خوندن اون مخاطب درک کنه آسونتر میشه.

به قول دوستان بعضی از اشعارم حتما احتیاج به توضیح دارند مثلا خواستم بی وفایی یک شخص را در شعرم بدون آوردن نام در عین وفای معشوقش به تصویر بکشم  و بگویم با این کار باید آنقدر اشک از چشمانش ظاهر شود که حلقه هلال ماه در صورتش شکل گیرد ولی نشد :

ماه آذین به نما شبنم ابصارش باد                 دیدن روی تو در عین وفا عارش باد

و یا مرگ تدریجی عاشق که هیچ قصاصی از طرف معشوق از ازل تا کنون برایش در نظر گرفته نشده و    نمیشود:

به سوز عشق می میرم که این حکم از ازل بوده           برای کشتن عاشق خداوندا قصاصی نیست

و ده ها نمونه دیگر که جایش اینجا نیست

گاهی اوقات هم دید انسان به مرور زمان تغییر می کند و برداشت او از بعضی چیزها ۱۸۰ درجه متفاوت خواهد شد شاید این جوری حرف دل راحت تر گفته بشه:

چنین نیست عشقی که ما خواستیم                 دوچندان فزون و بیاراستیم

چو اسبی به جولان شهرت شدیم                     چو تیری به میدان شهوت شدیم

به ظاهر شکفتیم در قلب یار                             شنفتیم آواز بلبل به سار!

ولی قلب عاشق شکوفا نبود                            نه سار و نه بلبل نیوشا نبود ...  "قسمتهایی از بند اول"

شاید به قول صائب تبریزی هیچ وقت نباید انتظار معقول بودن کامل در ایام جوانی از اشخاص داشت که خامی دوران جوانی است که عقل را در دید انسان کور می گرداند:

عقل پیری ز من ایام جوانی مطلب                    که در ایام خزان صاف شود ابر بهار         

شاید آنقدر از عشق بی بهره بوده ایم که نمیتوان در چنین کلامی گنجانده شود:
 
عاشقی گم می شود در شعر ناموزون ما                 عشق می افتد به زیر پا در این معجون ما
 
هر که بیند شعر ما فهمد که مجنون نیستیم              مست از جنس شراب و خمر و افیون نیستیم...
 
و یا:
 
چراغ عشق من کور است
چراغ شهر هم خاموش
خداوندا در این ظلمت   در این وحشت   در این پایان دلمرده 
که هرکس  راه خود در پیش یا گمراه می گردد
و یا با کورسویی نور
به دنبال امیدی بی چراغ راه می گردد
چراغ عشق من کور است
و گر باشد چراغی در دل این شهر خاموشان
به غارت برده اند آن را
این قوم بهم ظالم
و حتی گر نیابد هیچ گرگی این چراغ مرده دل را
یقین دارم که بعد از من
عبث باشد به دنبال چراغی در دل این شهر گردیدن
ولی نه یافتن باشد سزای آن که می گردد
اگر باشد امیدی در فراسوهای نومیدی
که پیدا گردد این فانوس
در دستان مردی با لباسی مندرس با صورتی پشمین
خیالی بس عبث باشد
به دنبال چراغی رهسپار کوه ها گشتم
و پیدا کردم آخر یک نشانی از مکان این چراغ کهنه بی نور
یقین دارم نشانش را
یقین دارم که در گور است
چراغ عشق من کور است
چراغ عشق من کور است
 
 

از میان شما خواهم رفت

من بازنده بودن را تجربه کردن.توی این دوران کسالت من و تجربه ی تلخ افسردگی و روزهای پاییزی من شعری را در خودم تقویت کردم که خالی از هرگونه جذابیت و فقط منعکس کننده ی حال پریشان من است واز شما می خواهم هرچند این شعر کسالت اور است بخوانید

ادامه نوشته

دعا، دعــای همان روزگار کودکی ـست...

در دوران دبیرستان، زنگ هایی که ادبیات داشتیم هر جلسه یکی از دوستانم که خیلی به شعر علاقه داشت یکی از زیباترین ( البته از نظر خودش )شعرهایی رو که خونده بود برای ما پای تخته می نوشت؛

این شعر حامد عسگری هم یکی از اون شعرهایی بود که یک بار برامون نوشت و من یادمه اون روزها بیت اول این شعر ورد زبون همه ی بچه های کلاس شده بود، که بر حسب اتفاق چند روز پیش این شعر رو (که خودم هم از یادم رفته بود ) دیدم و تصمیم گرفتم براتون بذارم؛

امیدوارم خوشتون بیاد ...

ادامه نوشته

معرفی شاعر

محمود خطیبی(۱۳۸۷-۱۲۹۸):

    محمود خطیبی ،فرزند علی اکبر،خود میگوید:"پدرم خطیبی توانا یود و در مجالس با ایراد خطبه ها مستمعین را به هیجان می آورد و در ضمن دارای صوتی خوش و آوازی دلنشین بود.

   محمود خطیبی در سال ۱۲۹۸ هجری شمسی در همدان چشم به جهان گشود. در شش سالگی روانه مکتب شد و خواندن قرآن و نوشتن بیاموخت و پس از دوسال به دبستان راه یافت و دوره ابتدائی را در دبستان شرافت آن شهر به پایان رسانید،آن گاه در بازار به شاگردی دکان عطاری اشتغال ورزید و پس از انجام خدمت سربازی به همدان بازگشت و خود دکان عطاری دایر کرد و به کار مشغول شد.

  خطیبی چون دارای صوتی خوش و آهنگی دلنشین بود،از همان کودکی پدرش او را در ماههای رمضان به اذان گفتن و مناجات وا می داشت و پس از آن در هیئت امامزاده عبدا... نوحه خوانی را آغاز کرد و اشعار نوحه را از حاج شعبانعلی محبوب می گرفت و می خواند و چون خود از استعداد و قریحه شعر برخوردار بود،به مرثیه سرای و مدح و منقبت ائمه اطهار -علیهم السلام-پرداخت و با خواندن کتابهایی چون منتهی الآمال،معلومات خود را افزایش داد و بر اثر شهرت به مداحی اهل بیت و دعوت به مجالس و محافل عزاداری،دکان را بست و در حال حاضر از این رهگذر امرار معاش می کند و سرانجام در سال ۱۳۷۸ در زادگاه خود چشم از جهان فروبست.

خطیبی با اینکه خود به دانش اندوزی کم خود اعتراف می کند اما حقا شاعری توانا و از استعداد کافی در شعر برخوردار بود. وی در آغاز شاعری با شاعر نامور همدان،حسینی داور،مانوس گردید و از او درباره شعر خود کسب فیض کرد و از راهنمایی های او بهره مند شد و بعد با شرکت در انجمن ادبی های میلاد و باباطاهر به رونق شعر خود افزود و آنگاه از اعضای ثابت انجمن ادبی بوعلی که سررستی آن را شاعر توانا و گرانقدر آقای روح القدس به عهده دارد به شمار می رفت. 

یکی از اشعار این شاعر توانا را در ادامه مطالب گذاشته ام و سعی میکنم چند شعر دیگر نیز از ایشان در نظرات قرار دهم

ادامه نوشته

جلسه ی دوم نویسندگان وبلاگ

سلام به همه ی نویسندگان وبلاگ الفبا .

سه شنبه 16 آبان ساعت 12 ظهر با حضور همه ی نویسنده ها یه جلسه تو دانشگاه خواهیم داشت . به هر کدوم از نویسنده ها که دسترسی داریم خبر دادیم و امیدواریم اون نویسنده هایی هم که از طریق وبلاگ می بینن حتما تشریف بیارن . منتظر همه ی شما نویسنده های وبلاگ هستیم تا بتونیم در حضور همه مطالبی که پیش اومده ، توقعاتمون در آینده ، برنامه ها و طرح های خودمون و دوستان رو مطرح کنیم و به بحث بذاریم .


به روز مرگ چو تابوت من روان باشد      

به روز مرگ چو تابوت من روان باشد
گمان مبر که مرا درد این جهان باشد
جنازه ام چو بینی مگو فراق فراق
مرا وصال و ملاقات آن زمان باش
مرا به گور سپاری مگو وداع وداع
که گور پرده ی جمعیت جنان باشد
فرو شدن چو بدیدی برآمدن بنگر
غروب شمس و قمر را چرا زیان باشد
کدام دانه در زمین رفت که نرست؟
چرا به دانه ی انسانیت این گمان باشد