Online User
 
 
نویسنده : حمیدرضا منتظر قائم
تاریخ : شنبه 2 فروردین1393

 

 

در روزگاران قدیم در یک جای خیلی خیلی دور (آن طرف عوارضی)  دانشگاهی بود به نام صنعتی...

راوی روایت مستقیم میکند که :

جایتان خالی آب و هوایش که همانند جزایر قناریست و از درب ورود که وارد می شوی همینطور سبز است تا انتهای دانشگاه!

البته انتهای دانشگاه که معلوم نیست

باید درشکه سوار شد و یک ساعتی در مسیر بود تا به دانشکده رسید

آن جا راهنما هایی ایستاده اند که تو مبادا کلاست را گم کنی چون دانشکده بسیار بزرگ است و اصلا یک درصد هم فکر نکنید که در طبقه دوم کلاسی به نام 400 وجود دارد

در این دانشگاه مشکلی به نام مشکل آموزشی هرگز وجود نداشته است زیرا که هزاران کارمند آموزش دارد که هرکدامشان مخصوص یک دانشجوست

سرنوشت هر دانشجو همچون بند دل مدیر آموزش است و نارضایتی دانشجو چنان شیونی به پا می کند در بین مسئولین که مپرس

اصلا غیر ممکن است که شما مجبور شوید چند ساعت در صف پشت در آموزش بایستید و یا اینکه از حال بروید و این حرف ها!!!

یک استاد میگویم یک استاد می شنوید.... 

وارد کلاس که می شوی قربان صدقه ات می رود تا پایان کلاس

 

نمونه اش:

 

"پسرم فدای آن چشم های خوشگلت حال داری بیایی این انتگرال دوگانه را حل کنی؟ 

نداری بلند نشو

 پس من اینجا چه کاره ام همه کسم... تشنه به نظر میایی می روم آب بیاورم برایت"



ادامه دارد...

 

 

+ عکس بعد جدیدی بود برای من از دانشگاه

موضوعات مرتبط: حکایات، طنز، داستان دنباله دار
نویسنده : مائده دانائیان
تاریخ : پنجشنبه 8 اسفند1392
دو دوست در بيابان همسفر بودند. در طول راه با هم دعوا كردند. يكي به ديگري سيلي زد. دوستي كه صورتش به شدت درد گرفته بود بدون هيچ حرفي روي شن نوشت: « امروز بهترين دوستم مرا سيلي زد».
آنها به راهشان ادامه دادند تا به چشمه اي رسيدند و تصميم گرفتند حمام كنند.
ناگهان دوست سيلي خورده به حال غرق شدن افتاد. اما دوستش او را نجات داد. 
او بر روي سنگ نوشت:« امروز بهترين دوستم زندگيم را نجات داد .» 
دوستي كه او را سيلي زده و نجات داده بود پرسيد:« چرا وقتي سيلي ات زدم ،بر روي شن و حالا بر روي سنگ نوشتي ؟» دوستش پاسخ داد :«وقتي دوستي تو را ناراحت مي كند بايد آن را بر روي شن بنويسي تا بادهاي بخشش آن را پاك كند. ولي وقتي به تو خوبي مي كند بايد آن را روي سنگ حك كني تا هيچ بادي آن را پاك نكند.»

و

سال ها پیش،وقتی به عنوان داوطلب در بیمارستان مشغول کار بودم،با دختر جوانی به نام «لیزا» آشنا شدم که بیماری عجیب و لاعلاجی داشت و ظاهرا تنها شانس بهبودی او گرفتن خون از برادر کوچک هفت ساله اش بود؛که در کودکی دچار همین بیماری شده و به طرز معجزه آسایی بهبود یافته بود.

پزشک معالج وضعیت بیماری لیزا را برای برادر کوچکش توضیح داد و سپس از او پرسید،"حاضری برای نجات خواهرت از بیماری خون خود را به او اهدا کنی؟"

پسر کوچک کمی مکث کرد و سپس پرسید:"اگر این کار را بکنم،خواهرم زنده می ماند؟" و پزشک گفت بله و پسر کوچک نفس عمیقی کشید و قبول کرد.

اورا کنار تخت خواهرش خواباندند و دستگاه انتقال خون را به او وصل کردند،پسرک به خواهرش نگاه میکرد و لبخند میزد و در حالی که خون از بدنش خارج میشد از پزشک پرسید:"آیا من به بهشت می روم؟"

پسرک با شجاعت خود را آماده ی مرگ کرده بود،چون فکر میکرد قرار است تمام خونش را به خواهرش بدهد...

«زندگی واقعی شما زمانی است،که کاری را برای کسی انجام دهید که توان جبران محبت شمارا نداشته باشد.»


چقدر جای زندگی،

میان زندگان خالیست...

موضوعات مرتبط: حکایات، داستان کوتاه
نویسنده : فرزانه شفیعی
تاریخ : پنجشنبه 12 بهمن1391
آورده اند روزی بهلول نزد قاضی نشسته بود که ..
قلم قاضی از دستش به زمین افتاد ..

بهلول به قاضی گفت :
جناب قاضی کلنگت افتاد آنرا از زمین بردار ..

قاضی به تمسخر گفت :
واقعاً اینکه میگویند بهلول دیوانه است .. صحیح است .. آخر این قلم است نه کلنگ ! ..

بهلول جواب داد :
مردک .. تو دیوانه هستی که هنوز نمیدانی ..

با احکامیکه با این قلم مینویسی خانه های مردم خراب می کنی ..

حال تو بگو این قلم است یا کلنگ ؟ ...

 

                                                    

پیشنهاد میکنم سری به ادامه مطلب بزنید پشیمون نمیشید!

موضوعات مرتبط: حکایات، طنز
نویسنده : فرزانه شفیعی
تاریخ : شنبه 27 اسفند1390
امیدوارم برای چند لحظه هم شده لبخند رو لباتون نقش ببنده...
 
*دلیل شکر
مردی خر گم کرده بود. گرد شهر می‌گشت و شکر می‌گفت: گفتند : چرا شکر می‌کنی. گفت: از بهر آن که من بر خر ننشسته بودم و گر نه من نیز امروز چهار روز بودی که گم شده بودمی.
*خانه مصیبت‌زده
درویشی به در خانه‌ای رسید. پاره نانی بخواست. دخترکی در خانه بود. گفت: نیست. گفت: مادرت کجاست؟ گفت برای تسلیت خویشاوندان رفته است. گفت: چنین که من حال خانه شما را می‌بینم، خویشاوندان دیگر می‌باید که برای تسلیت شما آیند
*در فکر بودم
یکی در باغ خود رفت، دزدی را پشتواره پیاز در بسته دید. گفت: در این باغ چه کار داری؟ گفت: بر راه می‌گذشتم ناگاه باد مرا در باغ انداخت. گفت: چرا پیاز برکندی؟ گفت: باد مرا می‌ربود، دست در بند پیاز می‌زدم، از زمین برمی‌آمد. گفت: این هم قبول، ولی چه کسی جمع کرد و پشتواره بست؟ گفت: والله من نیز در این فکر بودم که آمدی.
*تازه‌آمده‌ام
شخصی در خانه مردی خواست نماز بخواند. پرسید که قبله کدام طرف است، گفت: من هنوز دو سال است که در این خانه ام. کجا دانم که قبله چون است.
*خواندن فکر
شخصی دعوی نبوت می‌کرد. پیش خلیفه بردند. از او پرسید که معجزه‌ات چیست؟ گفت: معجزه‌ام این است که هرچه در دل شما می‌گذرد، مرا معلوم است. چنان که اکنون در دل همه می‌گذرد که من دروغ می‌گویم.

*مرغ بریان در سفره بخیل
ظریفی مرغ بریانی در سفره بخیلی دید که سه روز پی در پی بود و نمی خورد. گفت: «عمر این مرغ بعد از مرگ درازتر از عمر اوست پیش از مرگ !»   

*طلحك دراز گوشي چند داشت. روزي سلطان محمود گفت: دراز گوشان او را به الاغ گيرند تا خود چه خواهد گفتن. بگرفتند. او سخت برنجيد پيش سلطان آمد تا شكايت كند. سلطان فرمود كه او را راه ندهند. چون راه نيافت در زير دريچه اي رفت كه سلطان نشسته بود و فرياد كرد. سلطان گفت: او را بگوئيد كه امروز بار نيست. بگفتند. گفت: قلتباني را كه بار نباشد خر مردم به كجا برد كه بگيرد.

موضوعات مرتبط: حکایات
نویسنده : سپهر دانایی
تاریخ : یکشنبه 9 بهمن1390
به نظر شما نتيجه اخلاقي كه از اين حكايت مي‌گيريم چيه؟

توی فرودگاه یکی بود که پشت سر هم سیگار می‌کشید.

یکی دیگه رفت جلو گفت:

- بخشید آقا...! شما روزی چند تا سیگار می‌کشین...؟!

طرف جواب داد:

- منظور؟

- منظور اینکه اگه پول این سیگارا رو جمع می‌کردین، به اضافه‌ی پولی که به خاطر سلامتیتون خرج دوا و دکتر می‌کنین، الان اون هواپیمایی که اونجاست مال شما بود...!

طرف با خونسردی جواب داد:



موضوعات مرتبط: حکایات
نویسنده : فرزانه شفیعی
تاریخ : چهارشنبه 5 بهمن1390
 

حکایتی جالب، آموزنده اما کوتاه

مردی زیر باران از دهکده کوچکی می گذشت . خانه ای دید که داشت می سوخت و مردی را دید که وسط شعله ها در اتاق نشیمن نشسته بود.

مسافر فریاد زد : هی،خانه ات آتش گرفته است!

مرد جواب داد : میدانم.

مسافر گفت:پس چرا بیرون نمی آیی؟!

مرد گفت:آخر بیرون باران می آید . مادرم همیشه می گفت اگر زیر باران بروی ، سینه پهلو میکنی.

******

+ زائوچی در مورد این داستان می گوید :

خردمند کسی است که وقتی مجبور شود بتواند موقعیتش را ترک کند.

موضوعات مرتبط: حکایات
نویسنده : سپهر دانایی
تاریخ : دوشنبه 3 بهمن1390

معلم چو ناگه بيامد كلاس                           چو شهر فروخفته خاموش شد

 

سخن‌هاي ناگفته در مغزها                         به لب نارسيده فراموش شد

 

معلم ز كار مداوم مدام                                غضبناك و فرسوده و خسته بود

 

جوان بود و در عنفوان شباب                         جواني از او رخت بسته بود

 

سكوت كلاس غم آلوده را                            صداي درشت معلم شكست

 

ز جا احمدك جست و بند دلش                  از اين بي خبر بانگ ناگه شكست

 

بيا احمدك درس ديروز را                            بخوان تا ببينم كه سعدي چه گفت

 

ولي احمدك درس ناخوانده بود                    به جز آنچه ديروز از آدم شنفت

 

زبانش به لكنت بيفتاد و گفت                        بني آدم اعضاي يكديگرند

 

وجودش به يكباره فرياد زد                         كه در آفرينش ز يك گوهرند

 

در اقليم ما رنج بر مردمان                         زبان دلش گفت بي‌اختيار

 

چو عضوي به درد آورد روزگار                     دگر عضوها را نماند قرار

 

تو كز، تو كز .... واي يادش نبود                 جهان پيش چشمش سيه پوش شد

 

نگاهي به سنگيني از روي شرم              به پائين بیفكند و خاموش شد

 

چرا احمد كودن بي شعور                       نخواندي تو این درس ِ آسان بيان

 

معلم بگفتش به لحن گران                      مگر چيست فرق تو با ديگران

 

عرق از جبين احمدك پاك كرد                  خدايا چه مي‌گويد آموزگار ؟

 

نمي‌داند آيا كه در اين ديار                      بود فرق ها بين دار و ندار؟

 

كه آنان به دامان مادر خوشند                  و من بي وجودش نهم سر به خاك

 

به ايشان به جز مهر و لطف و خوشي        به من زندگاني زده سر ز چاك

 

به مال پدر تكيه دارند و بس                   ولي من نشينم به اجبار و ترس

 

كنم با پدر پينه‌دوزي و كار                      ببين، دست و بالم پر از پينه است

 

معلم چو كوهي ز جا كنده شد               كه اين موج خشم پر از كينه است

 

به من چه كه مادر ز كف داده‌اي             به من چه كه دستت پر از پينه است

 

رود يك نفر سوي ناظم كه او                  به همراه خود يك فلك آورد

 

نمايم پر از پينه پاهاي او                      ز چوبي كه بهر كتك آورد

 

ز چشمان احمد فرو ريخت اشك           ولي اشك خود از معلم نهفت

 

ز چشمان او كور سويي جهيد           به ياد آمدش شعر سعدي و گفت

 

ببين، يادم آمد كمي صبر كن              تأمل خدا را تأمل دمي

 

«تو كزمحنت ديگران بي غمي         نشايد كه نامت نهند آدمي»

 

موضوعات مرتبط: حکایات
نویسنده : فرزانه شفیعی
تاریخ : جمعه 25 آذر1390

حکایت

خواب دیدم قیامت شده است. هرقومی را داخل چاله‏ای عظیم انداخته و بر سرهر چاله نگهبانانی گرز به دست گمارده بودند الا چاله‏ی ایرانیان.

خود را به عبید زاکانی رساندم و پرسیدم: «عبید این چه حکایت است که بر ما اعتماد کرده نگهبان نگمارده‏اند؟»
 
گفت:....

«می‌دانند که به خود چنان مشغول شویم که ندانیم در چاهیم یا چاله.»

خواستم بپرسم: «اگر باشد در میان ما کسی که بداند و عزم بالا رفتن کند...»

نپرسیده گفت: گر کسی از ما، فیلش یاد هندوستان کند خود بهتر از هر نگهبانی پایش کشیم و به تهِ چاله باز گردانیم!

حکایت   

     مردی حجاج را گفت دوش تو را به خواب چنان دیدم که اندر بهشتی! گفت: اگر خوابت راست باشد در آن جهان بیداد بیش از این جهان باشد.

 حکایت                                                                                                              
شخصی خانه ای به کرایه گرفته بود چوبهای سقف بسیار صدا می کرد به خداوند خانه از بهر مرمت آن سخن بگشاد پاسخ داد که چوبها ی سقف ذکر خدا می کنند گفت نیک است اما می ترسم که این ذکر منجر به سجده شود.

حکایت

درویشی گیوه در پای نماز می گزارد. دزدی طمع در گیوه ی او بست.گفت : با گیوه نماز نباشد!درویش دریافت.گفت : اگر نماز نباشد گیوه باشد.                                                                              

حکایت      

     شخصی دعوی خدایی می کرد.او را پیش خلیفه بردند.اورا گفت:پارسال اینجا یکی دعوی پیغمبری می کرد ، او را بکشتند.گفت: نیک کرده اند که او را من نفرستاده ام.

   حکایت                                                                                                            
دزدی در شب خانه ی فقیری می جست.فقیر از خواب بیدار شد گفت:
ای مردک! آنچه تودر تاریکی می جویی ما در روز روشن می جوییم و نمی یابیم.

موضوعات مرتبط: حکایات
 
 
سلام.به وبلاگ کانون ادبی دانشگاه صنعتی قم خوش آمدید.

" کپی برداری از اشعار شاعران این وب بایدبا ذکر نام شاعر آن اثر باشد
درغیر این صورت کاری غیر قانونی بوده و پیگرد قانونی دارد "

ایمیل ما:
Qut.alefba@gmail.com


"لطف الهى بكند كار خويش × مژده رحمت برساند سروش
لطف خدا بيشتر از جرم ماست × نكته ء سربسته چه دانى خموش
اين خرد خام به ميخانه بر × تا مى لعل آوردش خون بجوش
گر چه وصالش نه به كوشش دهند × هر قدر اى دل كه توانى بكوش "