X
تبلیغات
الفـــبا
 
Online User
 
 
نویسنده : محمد علی فانی
تاریخ : یکشنبه 24 فروردین1393

( این پست با هماهنگی مدیر محترم خانم میثمی می باشد ).

با توجه ب گفته موسسین الفبا هدف از تاسیس این وبلاگ :

"ایجاد فضایی صمیمی برای قرار دادن دلنوشته ها و متن هایی که همه ما گوشه و کناری داریمشون هستش... و البته بهبود بخشیدنشون با کمک گرفتن از نظر دیگران. "

حالا از شما می خوایم که "انتظارتون از الفبا" رو ب ما بگین 

قرار براین شد ک اعضای فعال این وبلاگ با توجه ب علاقه خودشون در زمینه خاصی فعالیت کنن ک البته ب معنای این نیست ک نباید در زمینه های دیگه فعالیت کنند ؛ بلکه برای نظم بیشتر و تنوع موضوعات در صفحه اول وبلاگ می باشد .

منتظر نظراتون هستیم

نویسنده : علی امامی
تاریخ : دوشنبه 18 فروردین1393

من عشق را فهمیده ام با حافظ و فالم

با خنده ات می خندم و احسنت بر حالم

ای میوه ی ممنوعه ، ای لیلای شیرینم

این روز ها باران شده تقدیر و همکارم

از دور می بینم تو را ، این کار هر روزم

از دوری و ایـن فاصـله هـر روز می نـالـم

اینجا که من عاشق شدم ، ملعون شده نامم

ایـنـجـا به مردم باز باید گفت : " می بالم "

( ع.ا )

فروردین 1393

پ.ن :

تو بیت آخر خواستم این منظور رو برسونم که حتی اگر برای عشق ، ملعون هم نام گرفته بشم باز هم به عشق خودم می بالم و بهش افتخار می کنم .

لطفا اگر جاییش نیاز به اضافه و کم داره بهم بگید .

نویسنده : محمد علی فانی
تاریخ : دوشنبه 4 فروردین1393
سلام ب همگی امیدوارم سال خوبی داشته باشین 

هر شب ساعت 10 شب "مشاعره ستاره " توی شبکه آموزش رو از دست ندین . 

امسال برای اولین بار بلافاصله بعداز سال تحویل چندتا طنز پرداز قوی آورده بودن شبکه آموزش ک "واقعا" کاراشون حرف نداشت . 

این شعر هم مال یکی از همون طنزپرداز هاست . 

بعدا درباره " روح الله احمدی " بیشتر حرف می زنیم 

این شعر طنز اثبات می‌کند که دوست عزیزمان حافظ، چقدر از دوستی‌مان سوء استفاده کرده و چند مصرع از بنده را در شعرهای خودش آورده است. مصرع‌های داخل گیومه را عرض می‌کنم

چند وقت است که دیگر غم نان نیست چرا!؟
یا سر کوچه ما گوجه گران نیست چرا!؟

قیمت روغن و رب، قیمت ارز و سکه!
چند روزی شده که در نوسان نیست، چرا!؟

این چه وضعی‌ست که کلا همه چی خوب و خوش است!؟
هیچ کس فکر کمی سود و زیان نیست چرا!؟

نویسنده : حمیدرضا منتظر قائم
تاریخ : شنبه 2 فروردین1393

 

 

در روزگاران قدیم در یک جای خیلی خیلی دور (آن طرف عوارضی)  دانشگاهی بود به نام صنعتی...

راوی روایت مستقیم میکند که :

جایتان خالی آب و هوایش که همانند جزایر قناریست و از درب ورود که وارد می شوی همینطور سبز است تا انتهای دانشگاه!

البته انتهای دانشگاه که معلوم نیست

باید درشکه سوار شد و یک ساعتی در مسیر بود تا به دانشکده رسید

آن جا راهنما هایی ایستاده اند که تو مبادا کلاست را گم کنی چون دانشکده بسیار بزرگ است و اصلا یک درصد هم فکر نکنید که در طبقه دوم کلاسی به نام 400 وجود دارد

در این دانشگاه مشکلی به نام مشکل آموزشی هرگز وجود نداشته است زیرا که هزاران کارمند آموزش دارد که هرکدامشان مخصوص یک دانشجوست

سرنوشت هر دانشجو همچون بند دل مدیر آموزش است و نارضایتی دانشجو چنان شیونی به پا می کند در بین مسئولین که مپرس

اصلا غیر ممکن است که شما مجبور شوید چند ساعت در صف پشت در آموزش بایستید و یا اینکه از حال بروید و این حرف ها!!!

یک استاد میگویم یک استاد می شنوید.... 

وارد کلاس که می شوی قربان صدقه ات می رود تا پایان کلاس

 

نمونه اش:

 

"پسرم فدای آن چشم های خوشگلت حال داری بیایی این انتگرال دوگانه را حل کنی؟ 

نداری بلند نشو

 پس من اینجا چه کاره ام همه کسم... تشنه به نظر میایی می روم آب بیاورم برایت"



ادامه دارد...

 

 

+ عکس بعد جدیدی بود برای من از دانشگاه

موضوعات مرتبط: حکایات، طنز، داستان دنباله دار
نویسنده : پریسا میثمی
تاریخ : پنجشنبه 29 اسفند1392

  امروز صبح بالاخره "جای خالی سلوچ " تمام شد.

زورم امده بود بخاطر سی صفحه کتاب پانصد صفحه ای را از خوابگاه با خودم بیاورم..

البته اگر میخواستم هم چمدانم اجازه نمی داد!

تا حالم از مسیر جا بیاید و pdf ش را دانلود کنم 4-5 روزی گذشت این شد که ماندم توی خماریِ اخر کتاب ... هرچند اخرش اتفاق غیر قابل باوری نیفتاد...

همان روالی که بود...گویی شخصیت های داستان خبر نداشتند صفحات پایانی کتاب ست که بخواهند یهو خوب شوند یا کار خارق علاده ای ازشان سر بزند...

"جای خالی سلوچ " یک جور خاصی بود!

  یک جور خاص دوست داشتنی...

بیشتر کتاب هایی که خواندم جوری بودند که در حین خواندنشان دخالت نویسنده در مسیر داستان حس میشد ! یعنی... چطور بگم

حس میکردی یک نفر نشسته قلم گرفته دستش و واژه بافته

ولی  "جای خالی سلوچ " واقعی تر بود...

دیالوگ هایی که رد و بدل میشد تصنعی نبود...

مرگان...

نماد یک زن استوار...

زنی میانسال که هیچ رقمه نمی خواهد درمقابل روزگار کم بیاورد.

شاید مشابهش دور و برمان کم نباشد!

احساسات مرگان برایم ملموس تر از بقیه بود...به طوری که مطمئنم دو سه قسمت داستان را تا مدت ها در ذهنم خواهم داشت

شاید دوست داشتنی ترین شخصیت داستان همان مرگان بود.

و" ابروا "ی خوش قلب که گاهی رگه هایی از عقده های گذشته در او دیده میشد.

حتا "عباس " هم با وجود همه ی بدجنسی هایش برایم منفور نبود.

فقر چیز بدی ست و انزجاری که از فقر موجود در جامعه در وجود هرکس ممکن است غلیان کند در این کتاب مجال بروز پیدا می کند. 

+حدودا یک سال پیش بود که اقای فکور توی یکی از نظرات به من پیشنهاد کرده بودند این کتاب را بخوانم. خوشحالم که خواندمش هرچند دیر!

+سال نو ی همه مبارک :)

نویسنده : سپهر دانایی
تاریخ : سه شنبه 27 اسفند1392

با سلام خدمت همه دوستان الفبا...

 

صحبت از یک دل بیچاره و زار است همین

قصه غصه یک عاشق یار است همین


صحبت سهو و خطا از طرف یک بنده است

تا نبخشند درونش دل تار است همین


اگر از چشم تو این بار بیفتد شاید

جای او داغ ترین هیزم نار است همین


تا دگرباره دراین خانه خطایی نکند

سال ها معتکف گوشه غار است همین


عزتش رفت و خودش نزد همه مردم شهر

زشت و بی پیکر و بی مایه و عار است همین


جز توی دوست کسی دوست ندارد او را

بین یک شهر چه بی عزت و خار است همین


شعری که در ادامه مطلب گذاشتم نقیضه ای است به این شعرم که یکی از دوستان از بچه های تهران زحمت آن را کشیده است

بفرمایید..............


 

نویسنده : حمیدرضا منتظر قائم
تاریخ : سه شنبه 27 اسفند1392
نه چنان ز آشنايان بودت سر جدايي

كه تو را به ياد مانده ره و رسم آشنايي

به برون خرام و تيري به تفرجي رها كن

كه ستاده اند جمعي پي بخت آزمايي

نظري ز عشق بايد كه دگر پديد آيد

چو مني به جانفشاني چو تويي به دلربايي

ز گل آن چنان كه سرخي نرود به سعي باران

نتوان به اشك شستن ز تو رنگ بي وفايي

گرهي است هر ستاره كه بود به كار گردون

تو از او چگونه داري طمع گره گشايي?

چو به دوست دل سپردم به خود اين گمان نبردم

كه نه بخت وصل دارم نه تحمل جدايي

مگر از بيان دلكش شود آن غزال رامم

چو نسيم برگزيدم روش غزل سرايي


دكتر علي صدارت



+ دلتنگي يعني " تو" در قاب واژه ها...


نویسنده : مائده دانائیان
تاریخ : چهارشنبه 21 اسفند1392


جواد کلیدری،

متولد سال 1355 در کلیدر...

شاعر،منتقد و پژوهشگر و مشغول به شغل انبیا در دبیرستان های مشهد و...

در سال 1392 به عنوان بهترین غزلسرای سال انتخاب شده است...

همسر وی،نرگس برهمند نیز دست بر قلم دارند...

برای شناخت بیشتر این شاعر کمتر شناخته شده:

جواد کلیدری

نگاهی به دفتر شعرهای رضا افضلی و نرگس برهمند


باران کم کم از نفس افتاده ی بهار

بر پشت بام خانه ی من آمدی چکار

حسی برای تازه شدن نیست در دلم

از آسمان ساکت شعرم برو کنار

از دست های خشک تو آبی نمی چکد

بیزارم از دو قطره ی بامنتت،نبار...

"باغی که زیر پای تو پژمرد و دم نزد...

اندام زخم خورده ی من بود روزگار..."

«بر ما گذشت نیک و بد اما...»تو بی خیال

پاییز باش و بعد زمستان،چرا بهار؟

دیگر کسی به باغ توجه نمی کند...

وقتی نداده میوه جز نیش های خار...

با مردم همان طرف شهر باش و بس...

بغضی گرفته راه گلو را به اختیار...

دارد بهار میگذرد با گلوی خشک...

چشمان من قرار ندارند از قرار...

«جواد کلیدری»


ای درد! لطف کن پس ازین سالهای تلخ

یا عشق را به من برسان یا که دور باش...

موضوعات مرتبط: شناخت نشناخته ها
نویسنده : علی امامی
تاریخ : سه شنبه 20 اسفند1392

فریدون مشیری، در ۳۰ شهریور ماه سال ۱۳۰۵ در تهران متولد شد. پدر و مادر او هر دو از ادبیات و شعر سررشته داشتند و پدربزرگ مادری او میرزا جوادخان مؤتمن‌الممالک از شاعران روزگار ناصری بود.

 مشیری دوره آموزشهای دبستانی و دبیرستانی را در مشهد و تهران به پایان رساند و سپس وارد دانشگاه شد و در رشته زبان ادبیات فارسی دانشگاه تهران به تحصیل پرداخت، اما آن را ناتمام رها کرد و به سبب دلبستگی بسیاری که به حرفه روزنامه‌نگاری داشت از همان جوانی وارد فعالیت مطبوعاتی در زمینه خبرنگاری و نویسندگی شد و بیش از سی سال در این حوزه کار کرد.

 مشیری سرودن شعر را ازنوجوانی و تقریبا ازپانزده سالگی شروع کرد. سروده های نوجوانی او تحت تأثیر شاهنامه خوانی های پدرش شکل گرفته است. اولین مجموعه شعرش با نام " تشنه توفان " در۲۸سالگی با مقدمه محمدحسین شهریار و علی دشتی در نوروز سال 1334 خورشیدی به چاپ رسید.

از سال ۱۳۳۲ تا ۱۳۵۱ مسئول صفحه شعر و ادب مجله روشنفکر بود این صفحات که بعدها به نام .... 

نویسنده : مائده دانائیان
تاریخ : پنجشنبه 8 اسفند1392
دو دوست در بيابان همسفر بودند. در طول راه با هم دعوا كردند. يكي به ديگري سيلي زد. دوستي كه صورتش به شدت درد گرفته بود بدون هيچ حرفي روي شن نوشت: « امروز بهترين دوستم مرا سيلي زد».
آنها به راهشان ادامه دادند تا به چشمه اي رسيدند و تصميم گرفتند حمام كنند.
ناگهان دوست سيلي خورده به حال غرق شدن افتاد. اما دوستش او را نجات داد. 
او بر روي سنگ نوشت:« امروز بهترين دوستم زندگيم را نجات داد .» 
دوستي كه او را سيلي زده و نجات داده بود پرسيد:« چرا وقتي سيلي ات زدم ،بر روي شن و حالا بر روي سنگ نوشتي ؟» دوستش پاسخ داد :«وقتي دوستي تو را ناراحت مي كند بايد آن را بر روي شن بنويسي تا بادهاي بخشش آن را پاك كند. ولي وقتي به تو خوبي مي كند بايد آن را روي سنگ حك كني تا هيچ بادي آن را پاك نكند.»

و

سال ها پیش،وقتی به عنوان داوطلب در بیمارستان مشغول کار بودم،با دختر جوانی به نام «لیزا» آشنا شدم که بیماری عجیب و لاعلاجی داشت و ظاهرا تنها شانس بهبودی او گرفتن خون از برادر کوچک هفت ساله اش بود؛که در کودکی دچار همین بیماری شده و به طرز معجزه آسایی بهبود یافته بود.

پزشک معالج وضعیت بیماری لیزا را برای برادر کوچکش توضیح داد و سپس از او پرسید،"حاضری برای نجات خواهرت از بیماری خون خود را به او اهدا کنی؟"

پسر کوچک کمی مکث کرد و سپس پرسید:"اگر این کار را بکنم،خواهرم زنده می ماند؟" و پزشک گفت بله و پسر کوچک نفس عمیقی کشید و قبول کرد.

اورا کنار تخت خواهرش خواباندند و دستگاه انتقال خون را به او وصل کردند،پسرک به خواهرش نگاه میکرد و لبخند میزد و در حالی که خون از بدنش خارج میشد از پزشک پرسید:"آیا من به بهشت می روم؟"

پسرک با شجاعت خود را آماده ی مرگ کرده بود،چون فکر میکرد قرار است تمام خونش را به خواهرش بدهد...

«زندگی واقعی شما زمانی است،که کاری را برای کسی انجام دهید که توان جبران محبت شمارا نداشته باشد.»


چقدر جای زندگی،

میان زندگان خالیست...

موضوعات مرتبط: حکایات، داستان کوتاه
نویسنده : بابک گلشاهی
تاریخ : شنبه 26 بهمن1392
باز یادم آمد آن کاری که کردی با دلم

باز یادم آمد آن قدری که سردی با دلم

 

گفتم از شوق وصالت اشک را جاری کنم

ماند تنها ژشت سینه بغض مردی با دلم

 

موضوعات مرتبط: قلم بچه ها
نویسنده : علی امامی
تاریخ : شنبه 26 بهمن1392
::قــابل توجه کلیه فعالین حوزه ادبی بخصوص بزرگان ادبی الفبا::

فردا به دعوت مسئول محترم فرهنگی انجمن اسلامی و عضو هیئت موسس کانون الفبا جلسه ای در ساعت 10 ، در آلاچیق (دومی نزدیک به امفی تئاتر) ، ترتیب داده شده است .

موضوع جلسه در خصوص احیا مجدد کانون ادبی الفبا و حواشی پیرامون آن می باشد .

از عموم فعالین ادبی دعوت به عمل می آید در این جلسه شرکت کنند .

----
پ.ن :
من از همه ی دوستانم در الفبا و نویسندگان این وبلاگ دعوت می کنم حضور پیدا کنند ، چرا که قرار هست از نام این مجموعه استفاده بشه و حضور همه مهم هست .

نویسنده : مائده دانائیان
تاریخ : سه شنبه 22 بهمن1392
1

زمین دلت را مین گذاری کن،

تا فقط یک مرد؛ 

جرات پا گذاشتن روی دلت را داشته باشد...

2

چمدانش را هم تنگ در آغوش بگیری،

دست هایش روی چمدان جا خواهد ماند...

وقتی دلش به رفتن باشد...

3

از عصر تا طلوع فردا طول کشید...

که بفهمم نبودن تو وحشتناک تر است،

یا تاریکی...

هنوز می ترسیدم...

4

در زندگی هرکس،

چشم هایی هست...

که بیش از چند دقیقه،

نمی توان به عمقش خیره شد...

چیزی شبیه جاذبه تورا می بلعد...

پایان:

اگر خواستی بروی،

چمدان گوشه ی کمد است...

چراغ ها را روشن بگذار...

و زمین زیر پایت را خوب نگاه کن...

می خواهم دلم را مین گذاری کنم،

فقط؛

چشم هایت را به کسی اهدا نکن...


عنوان نویسی:

با تشکر از تمامی کسانی که مارا برای ساختن این دل محکم یاری کردند...



زمستان سردیست..

نه دست ها توان حرکت دارند...

نه قلم ها جان...

بگذار از دل ها،

نگویم...

موضوعات مرتبط: قلم بچه ها
نویسنده : علی امامی
تاریخ : جمعه 18 بهمن1392

عالم عشق عجب حال و هوایی دارد
انتظار تو برایم چه صفایی دارد

قاصدک ها برسانید سلامم به نگار
هر سلامی به گمانم که جوابی دارد

ای خدایا بشنو در دل تنگم گله هاست
عشق خاتون به خدا رسم جدایی دارد

لب خاتون چو شراب است خدایا اری
دل ما هم طلب جام شرابی دارد

ع.ا

-----
بعد از یه مدت سلام مجدد !

نویسنده : علی امامی
تاریخ : پنجشنبه 17 بهمن1392
روز دوشنبه  به منظور فعالیت های فرهنگی و ادبی در سطح دانشگاه صنعتی قم جلسه ای ترتیب داده شده .

دوستانی که تمایل به فعالیت دارند به بنده اعلام بکنند و یا دوشنبه ساعت ١١ تشریف بیارند الاچیق دور همدیگه در خصوص موضوع صحبت کنیم .


متشکر و ممنون


----
با تشکر از مسئولین این وبلاگ

نویسنده : سپهر دانایی
تاریخ : چهارشنبه 16 بهمن1392
http://upload.wikimedia.org/wikipedia/commons/thumb/f/f1/Heart_coraz%C3%B3n.svg/220px-Heart_coraz%C3%B3n.svg.png

دوستت دارم و دارم هیجان های تو دوست / قلب خواهم بشمارم ضربان های تو دوست

قلب اگر نیست خودم قلب شوم بشمارم / باری از عمق وجودم غلیان های تو دوست

حس کنم خوب چه در خون تو جریان دارد / مثل یک رود بفهمم جریان های تو دوست

جمع خوبان همه جمعند فدای تو شوند / چه زیادند مگر نه؟ نگران های تو دوست

من که یک عمر تو را با تپشم حس کردم / قلب تو بودم و دیدم نوسان های تو دوست

ترسم آن روز که آهنگ سفر ساز کنی / جا نگیرم به درون چمدان های تو دوست

نویسنده : حمیدرضا منتظر قائم
تاریخ : چهارشنبه 16 بهمن1392

 

+ منتظر حضور بچه های الفبا هم هستیم....

نویسنده : محمد علی فانی
تاریخ : دوشنبه 14 بهمن1392

من که تسبیح نبودم تو مرا چرخاندی مشت بر مهره‌ی تنهایی من پیچاندی

مهر دستان تو دنبال دعایی می گشت         بارها دور زدی ذهن مرا گرداندی

ذکر ما گفتی و بر گفته‌ی خود خندیدی                 از همین نغمه‌ی تاریک مرا ترساندی

بر لبت نام خدا بود – خدا شاهد ماست                 بر لبت نام خدا بود و مرا رقصاندی

دست ویرانگر تو عادت چرخاندن داشت        عادتت را به غلط چرخه ایمان خواندی

قلب صد پاره‌ی من ، دانه‌ی تسبیح نبود               تو ولی گشتی و این گمشده را لرزاندی

جمع کن ، رشته‌ی ایمان دلم پاره شده است           من که تسبیح نبودم تو مرا چرخاندی

                                                                                                                                    رها 

برچسب‌ها: شعر
نویسنده : حمیدرضا منتظر قائم
تاریخ : دوشنبه 14 بهمن1392

 

مرا دوباره عبور کن...

تا سر تشعشع خورشید

تا ناله های باد

 

 

امان از خروج امواج

 

کوچ پرستوها

اوج شقایق ها

همه یاد آور توست

 

 و من...

دلتنگی از قواره ام می بارد

اینجا...

همه چیز یادآور توست!

نویسنده : پریسا میثمی
تاریخ : جمعه 11 بهمن1392


لبخندهای ساده ات هر بار می میرند
یک دسته قو در آسمان انگار می میرند

در من هزاران حرف ناگفته است دور ازتو
اما به محض لحظه ي دیدار می میرند...

مرگ اشتراک بین آدمهاست با یک فرق
افراد عاشق پیشه چندین بار می میرند

آنها که سقف آرزویی مرتفع دارند
پشت بلندی های آن دیوار می میرند

در مردم دنیای من هنجار یعنی عشق
نفرین به آنهایی که نا هنجارمی میرند

                              

                                (نیما فرقه)

+ اگر از این شعر خوشتون اومد پیشنهاد میکنم دیدن کنید از این وبلاگ

 
 
سلام.به وبلاگ کانون ادبی دانشگاه صنعتی قم خوش آمدید.

" کپی برداری از اشعار شاعران این وب بایدبا ذکر نام شاعر آن اثر باشد
درغیر این صورت کاری غیر قانونی بوده و پیگرد قانونی دارد "

ایمیل ما:
Qut.alefba@gmail.com


"لطف الهى بكند كار خويش × مژده رحمت برساند سروش
لطف خدا بيشتر از جرم ماست × نكته ء سربسته چه دانى خموش
اين خرد خام به ميخانه بر × تا مى لعل آوردش خون بجوش
گر چه وصالش نه به كوشش دهند × هر قدر اى دل كه توانى بكوش "