سلام به دوستداران شعر و ادب پارسی.هدف ما از طراحی این وبلاگ ایجاد فضایی صمیمی برای آشنایی دانشجویان با ادبیات کهن و معاصر میباشد.
معرفی بخش ها:
قلم بچه ها: آثار و نوشته های زیبای شما
کافه ترانه: بررسی و معرفی ترانه
داستان دنباله دار: هرهفته در تاریخی مشخص
گلچین: اشعاری که همراهان وبلاگ در نظر ها قرار میدهند
معرفی کتاب: بدون شرح!
حکایات: حکایت های جالب و آموزنده
طنز : طنز به شیوه ادبی!
شعر: اشعار شاعران دیگر
داستان کوتاه: داستان های جالب و آموزنده
واژه شناسی: ریشه و معانی یک کلمه یا اصطلاح
شناخت نشناخته ها: معرفی شاعران قدیم و معاصر که کمتر شنیده ایم
اخبار جشنواره ها: اطلاع رسانی جشنواره های ادبی
علاقمندان جهت همکاری میتوانند با پر کردن فرم عضویت کانون و مطالعه اصول نویسندگان (در ادامه مطلب قرار داده شده است) و ارسال آن به ایمیل وبلاگ به جمع ما بپیوندند.
ایمیل ما: Qut.alefba@gmail.com
ادامه مطلب...
نیست در شهر من انگار ز عشقت اثری / که ندارند در اینجا ز تو گویا خبری
می شکانم در شهری که نخواهند تو را / که نشاید تو بمانی به خدا پشت دری
مردم شهر من از کور عصا می گیرند / دلخوشش کرده به انوار دو چشم بصری...
...
و اینک شعر جناب آقای امامی
اقا ترا به خدایت ظهور کن
یک کربلا ی دگر پیش روی ماست
اری تو را به پهلوی مادر ظهور کن
زینب دوباره قصد اسارت گرفته اند
اقا ترا به جان حسینت ظهور کن
شیعه کشی دوباره شده باب اقای من
قبر عزیز علی گردیده باز ، ظهور کن
با نام خدا هم ذبح می کنند
هم محض اطلاعت از او نبش می کنند
ای تو غیاث همه درماندگان شهر
اقا بیا ودگر تو ظهور کن
پ.ن:
راستی تا یادم نرفته :
جلسه شعر خوانی یکشنبه ها ساعت 16.30 فرهنگسرای آی تی (تقاطع جمهوری و کارگر) برقراره
سطحشم پایین نیست بعضا افراد معروفی هم می آن استادشم آدم خیلی باسوادیه ...تا بعد.
مرگ من روزی فـــرا خـــواهد رسید
در بهـــــاری روشن از امــواج نـــور
در زمستــــان غبــــار آلــــــود و دور
یـا خـزانی خـالی از فریــــــاد و شور
ادامه مطلب...
مطلب جالب اینجاست که ابن ملجم مرادی (لعنه الله)یک ضرب شمشیر بیشتر به علی نزد اما اکثر مردم در حال حاضر هر روز صدها بار بلکه بیشتر به علی(ع) شمشیر میزنند چون مولا علی(ع) فرمودند هرکس یک نگاه هوس آلود به یک زن نا محرم داشته باشد چنان است هفتاد ضرب شمشیر علی زده است.
رهروی عشق تویی کوش که مخلص باشی / وای بر حالت اگر مانده و ناقص باشی
گنج عشق از دل و جان بر تو به نیکی بخشند / فرصتی هست اگر بنده خالص باشی
شرط خالص شدن آنست که در نیک و بدش / بنده شاکر تقدیر و حوادث باشی
چشم را محرم یک دیده و خاموش به غیر / قلب را از سر ناپاک تو حارس باشی
چون گدا در پی نان و تو پی چشم آیی / آخر کار بفهمی که تو مفلس باشی
گر به چشمان ندهی یاد تو تعلیم نگاه / بین هر عاشق و معشوق تو ثالث باشی
گر کنی چشم بد و نرگس پاکیزه یکی / هرچه گوئیم نفهمی و گم از حس باشی
و گر اندر دل و جان پاک بمانی عمری / آن زمان است که بر عشق تو وارث باشی
لذت عشق ببینی به همان نرگس پاک / زندگی را چه ظریفانه مهندس باشی
چون "سپهر" ار تو بخواهی به چمن ره یابی / شرطش آنست که دیوانه نرگس باشی
سلام. دیدم بخش کافه ترانه خیلی تارعنکبوت گرفته گفتم حرکت نوینی داشته باشم! امروز این آهنگ دلنشین و محبوب هممون رو جایی شنیدم و داشتم دانلود میکردم که یدفعه به تاریخچه به وجود اومدنش خوردم! دوست داشتم شما هم بدونید...
مـرغ سـحـر نـالـه سـرکـن، داغ مــرا تـازه تـر کن
ز آه شرر بار، این قفس را برشکن و زیر و زبر کن
بلبل پر بسته ز کنج قفس درآ
نغمــه آزادی نوع بشــر سرا
وز نـفسی عرصه این خاک تـوده را، پر شرر کن
ظـلــم ظـالــم، جور صـیــــاد، آشیــــانم، داده بــر بـاد
ای خدا، ای فلک ای طبیعت شام تاریک ما را سحر کن
نوبهار است، گل به بار است، ابر چشمم، ژاله بار است
ایــــــن قــفــــــس، چـــون دلـــــم، تــنگ و تــــار است
شــعله فــکــن در قـفـــس ای آه آتـــشــیـــن
دســت طــبـیـعـت گـل عــمــر مــرا مـچـیـــن
جانب عاشق نگه ای تازه گل از این، بیشتر کن
برچسبها: مرغ سحر, دانلود, تاریخچه مرغ سحر
ادامه مطلب...
"و معادل آنها:جرعه بر خاک ریختن،جرعه بر خاک افکندن،جرعه افشاندن،جرعه بر دهن خاک افکندن،جرعه در گل ریختن، باده بر خاک ریختن و..."
از آیینهای کهن ایرانی در شاد خواری و باده گساری این بوده که میگساران جرعه ای از شراب را به یاد دوستان غایب و آنانکه از میانشان رخت بر بسته بودند بر زمین می ریختند که در ادب فارسی "جرعه بر خاک ریختن"کنایه ای شده است برای یاد کردن یاران و نواختن فرودستان و درماندگان.
این رسم گویا از یونان باستان به یادگار مانده است چه آنان،تاک(درخت انگور) را گیاهی آسمانی می دانسته و معتقد بودند،تاک به میانجی خاک میوه میدهد و عصاره ای لطیف در اختیار خاکیان می گذارد،از این رو هنگام میگساری و نوشیدن عصاره تاک،جرعه ای از آن را جهت سپاسگزاری از خاک بر زمین می ریخته اند و در برابر هدیه ای آسمانی،هدیه ای نثار خاک میکردند.همانگونه که هنگام سربریدن حیوان،قسمی از گوشت آن را به پیشگاه خدایان نثار می کردند.
دکتر استعلامی می نویسد: جام شراب را تا قطره آخر نمی نوشیدند و ته جام را بخصوص اگر رسوب شراب بود به خاک می افشاندند.
نمونه های شعر فارسی در این مورد را در ادامه مطالب مشاهده فرمایید.
برچسبها: جرعه بر خاک افشاندن جرعه بر خاک ریختن
ادامه مطلب...
تا سر زانوی شلوارت پاره نشده باشد تاسف ت واقعی نیست برای کسی که زمین خورده...
هرچه قدر هم که واقعی سر تکان بدهی و متاثر شوی...
احساساتِ یک آدم همیشه برای دیگری ملموس نیست....
بعضی "حس"ها را تا با تمام سلول هایت لمس نکرده باشی نمی توانی قضاوتشان کنی...
" گنده" حرف زدن را دوست ندارم ولی ساده نوشتن دردهای سنگین،کار شاعران بزرگ ست...مثل قیصر...
مثل منی در توانش نیست روان تر از این بنویسد حس های رسوب شده را...
+ کودک ترین شعرم منتظر لغزش نگاه های شماست... طفلی سنش به یک ساعت قد نداده هنوز... بی قراریش را ببخشید به بزرگی رقم ساعت های عمرتان![]()
ادامه مطلب...
سلام. اینبار با دو تا ضرب المثل جالب و داستانشون اومدم! خودم که عاشق دونستن تاریخچه لغات و اصطلاحاتم:)
اولی:

دعوا سر لحاف ملا بود!
در يك شب زمستاني سرد ، ملا در رختخواش خوابيده بود كه يكباره صداي غوغا از كوچه بلند شد .
زن ملا به او گفت كه بيرون برود و ببيند كه چه خبر است .
ملا گفت : به ما چه ، بگير بخواب. زنش گفت : يعني چه كه به ما چه ؟ پس همسايگي به چه درد مي خورد .
سرو صدا ادامه يافت و ملا كه مي دانست بگو مگو كردن با زنش فايده اي ندارد . با بي ميلي لحاف را روي خودش انداخت و به كوچه رفت .
گويا دزدي به خانه يكي از همسايه ها رفته بود ولي صاحبخانه متوجه شده بود و دزد موفق نشده بود كه چيزي بردارد. دزد در كوچه قايم شده بود همين كه ديد كم كم همسايه ها به خانه اشان برگشتند و كوچه خلوت شد ، چشمش به ملا و لحافش افتاد و پيش خود فكر كرد كه از هيچي بهتر است . بطرف ملا دويد ، لحافش را كشيد و به سرعت دويد و در تاريكي گم شد.
وقتي ملا به خانه برگشت . زنش از او پرسيد : چه خبر بود ؟
ملا جواب داد : هيچي ، دعوا سر لحاف من بود . و زنش متوجه شد كه لحافي كه ملا رويش انداخته بود ديگر نيست .
کاربرد این ضرب المثل:
اين ضرب المثل را هنگامي استفاده مي شود كه فردي در دعوائي كه به او مربوط نبوده ضرر ديده يا در يك دعواي ساختگي مالي را از دست داده است .
توی ادامه مطلب "بين همه پيامبرها جرجيس انتخاب كرده! " رو بخونید!
برچسبها: ضرب المثل
ادامه مطلب...
واژه ها امروز در چشمان تو
حکم کَندن های فرهاد است
باز هم این واژه ها در نامه ها
حکم تثبیت جنون عاشق است
آه اما چه کنم من نه همان فرهادم
تا که از جا برکنم یک کوه را
تا که در اثبات عشق و عاشقی
شرط بندی من کنم این عمر را
لیک اما تو همه شیرینی
عمر و جان دل این مسکینی
گرچه اندازه ی فرهاد ندارم جرات
به خداوندی سلطان هدایتگر عشق
انکه خود در دل ما جا دارد
من تو را دوست ز جانم دارم
و تو را کوک ستارم دانم
نغمه ی شعر و زبانم دانم
کم کرشمه ز خماری دل ما بنما
طاقتم رفت،گدایم ننما
سلام به همه ی شما عزیزان . سلامی به خنکی باد های بهاری و به بلندی درختان تازه بیدار شده ...
تیتر این پست رو یه مصرع از غزل شیخ اجل سعدی انتخاب کردم تا یاد آور روز های خوب نوروز باشه ؛ همراه با کلی آرزوی خوب برای شما دوستان عزیزم و تبریک سال نو و بهار تازه ی طبیعت . امیدوارم تکاپوی مجدد مادر پیرمون زمین همراه باشه با اتفاقات خوب برای همه ی ما و موفقیت در کارها و زندگی ...
بگذریم و بپردازیم به بحث اصلی و قولی که داده بودیم ...
ادامه مطلب...

یه شعر خیلی قشنگ از شاعر گرانقدر سرکار خانم "نسرین بهجتی"...
من که به خودم میبالم از اینکه احساساتی که خودم به عنوان یه خانم دارم رو کسی دیگه با ذوق خودش به شعر تبدیل میکنه... ادامه مطلب هم یکی دیگه از اشعار قشنگشونه...
تمام قبرهای دنیا
کوچکتر از آرزوهای منند !
و به همین دلیل ساده
این گوزن بی شاخ
این پرنده بی بال
این اسب بی یال
هنوز آرزوهای ناتمام بسیار دارد
عزیزم ... نگران نباش ! ؟
از همچو منی
که اینگونه عاشق زندگی ام
مرحومه مغفوره شدن
محال است
محال !
ادامه مطلب...
سلام یاران الفبایی ِ من...
بهار،
بالاخره از راه رسید و شکوفه به تن درخت منزل کرد و چلچله،هلهله ی شادمانی اش را سر داد...
نوروز عید باستانی و اساطیری،بر سرزمین ما و مردم ِ همیشه خوبش مبارک باد...
نگاره ای که به عنوان اولین پست خود و الفبا برای سال جدید انتخاب کردم،
جدال شاعران صاحب ِ دست ِ بر غزل و جدَل،
لسان الغیب خواجه حافظ شیرازی،کاشف هر راز و آرامش دهنده ی شب های تردید با دیوان ِ پر مهرش...
صائب تبریزی،یکی از بکرنویس های عهد صفویه،خالق سبک هندی که شعرهایی عالی دارد برای ابیات مشاعره ای...
و شهریار عاشق معاصر ِ ما،که نبوغ شعرش رنگ و بوی هزاره های پیش را در عهدی که شعر نو ظهور یافته بود حفظ می کرد...
بر سر دل دادگی به ترک ِ شیرازی است...
با ما همراه باشید در ادامه ی مطلب...
برچسبها: جدال شاعران بر سر ترک شیرازی, صائب و حافظ و شهریار, اگر آن ترک شیرازی
ادامه مطلب...
ادامه مطلب...

من دیر میکنم ها ولی سعی میکنم هربار با یه مطلب جدید بیام! چون اصلا از یکنواختی که البته بعضی از ویسنده هامون دچارش شدن لذت نمیبرم! این بار میخوام یه توضیح کوچیک درباره یه سبک نوشتن رو بگم و زیاد سرتون رو درد نیارم و چندتا نمونه ی قشنگ رو براتون بنویسم.
كاریكلماتور جملاتی پرمحتوا، كوتاه و همراه با شوخطبعی است كه گاهی به جمله قصار میماند، گاهی به شعر شانه میزند و شاید بتواند تبدیل به ضربالمثل شود. آنچه مسلم است، كاریكاتور كلمات است. این نام را احمد شاملو بر نوشتههای پرویز شاپور گذاشت. این کلمه ابتدا در سال ۱۳۴۷ در مجله خوشه به سردبیری شاملو بهکار برده شد و حاصل پیوند «کاریکاتور» و «کلمه» است..
نمونههایی از کاریکلماتورهای پرویز شاپور:
- در
قفس، پرنده محبوس را هوایی میکند.
- افرادی که فکرشان سیاه است، مویشان زودتر سیاه میشود.
- قلبم، قلعه سنگباران است.
- تاریخ مصرف موش و ماهی را، گربه تعیین میکند.
توی ادامه مطلب نمونه های قشنگتری از استاد "سهراب گل هاشم" طنزنویس مطبوعات کشور و صاحب تالیف در این حوزه هست که پیشنهاد میکنم حتما بخونید
برچسبها: کاریکلماتور, سهراب گل هاشم, پرویز شاپور
ادامه مطلب...
سلام چقدر خوبه که وبلاگی باشه تا همه بتونن آزادانه حرف دلشونو بزنن چقدر خوبه که همه با هم دوست باشند و صمیمی و هیچکس بد برای کسی نخواد ... مهم نیست
این بیت صائب و این شعر خودم تقدیم به شما:
پردهٔ عصمت ندارد تاب دست انداز شوق
رو به کنعان کرد از دست زلیخا پیرهن
"صائب"
...
شرم را خرمن به خرمن در نقاب انداختی
از برای دیدنت عکست به آب انداختی
فهم روی ماهرویت شد خیال هر شبم
بین کجا گردیده فکرم چون حجاب انداختی
.
.
.
در خیالت گشته ای در پرده محبوب سپهر
خود نمی دانی که جانش در عذاب انداختی
امیدوارم از این پستی که میگذارم لذت ببرید و نظرات و انتقادات خود را بگویید .این شعر درون مایه ای از امید عاشق به دیدن معشوق دارد :
سال های سال به تو می اندیشیدم
سال های سال به تو اندیشیدم
سالیان دراز تا به روز دیدارمان
آن وقت ها که می نشستیم تنها و شب بر پنجره فرو می آمد
و شمع ها سوسو می زدند.
ورق می زدم کتابی درباره ی عشق
باریکه ی دود روی نوا ، گل سرخ ها و دریای مه آلود
وتو را در شعری ناب و پر شور می دیدم.
در این لحظه ی پر وضوح
افسوس جوانی ام را می خورم ،
خواب های وجد آور زمینی ، انگار پشه هایی
که با درخشش کهربایی بر پارچه ی شمعی خزیدند.
تو را خواندم ، چشم به راهت ماندم ، سال ها گذشت
من سرگردانِ نشیب های زندگی سنگی
تو را در لحظه های تلخ
در شعر ناب و پر شور حبس کردم.
اینک دربیداری ، تو سبک بال آمده ای
و خرافه باورانه یادم هست که
چه طور آینه ها
آمدنت را درست پیش بینی کرده بودند.
ادامه مطلب...
اول اینکه پوزش من رو به خاطر تاخیر در نوشتنم بپذیرید . شرایط خوبی برای نوشتن نداشتم . دوست ندارم چیزی بنویسم که وقت مخاطب تلف بشه . در حقیقت این حق شماست که وقتی که اختصاص می دید برای خوندن مطالب ، مطالب خوبی در اختیار شما باشه و البته این وظیفه ی منه که برای شما مطالب به درد بخور بنویسم .
دوم اینکه از همین تریبون دارم برای پست بعدی تبلیغ می کنم !! انشالله اگر عمری باقی باشه قصد دارم پست بعدی رو در رابطه با انتخاب برترین شاعر معاصر از نگاه شما بنویسم . البته باید خوب تمرکز کنم و خوب تر بخونم تا چیز خوبی از آب دربیاد ! امیدوارم همه ی مخاطبان الفبایی ما هم بیان بخونن و نظر بدن ...
پرت نیوفتیم از بحث اصلیمون . این آخرین نقدیه که می نویسم . سعی می کنم ازین به بعد راجع به مطالب تخصصی ادبی بنویسم ...
آری امشب این دلم شکسته است
زخم های این دلم
از محبت نمک ، خون فشان و تازه است
من هنوز تک تک فشنگ های جنگ را
آن نفیر خسته ی تفنگ را
نفرت گلوله های پر صدا و سنگ را
با خودم مرور می کنم ...
ادامه مطلب...

میدونم خیلی با تاخیر پست میذارم ولی خب چون خیلی دوست دارم حرفام و پست هام تکراری نباشه خیلی تو انتخابشون وسواس به خرج میدم! امیدوارم که تونسته باشم رضایت رو جلب کنم!:)
چندوقتی هست که بخش طنز ما بی نور و بی چراغ شده و یه دستی باید به سر و روش بکشیم و این بخاطر این هست که طنز رو باید خیلی با احتیاط انتخاب کرد تا مناسب جو وبلاگ ادبی باشه! دیگه از حکایت های عبید زاکانی عزیز دست کشیدم این بار یه متن امروزی تر انتخاب کردم!
بخونید و لذت ببرید:) االبته چندتا عکس تخم مرغی هم در ضمیمه هست:)
ادامه مطلب...
بعضی دل گرفتگی ها تا وقتی شعر نشوند دست از سر افکارت بر نمیدارند!
ولو اینکه پراز اشکال شعری باشند...
شعر این بارم با قبلی ها کمی فرق می کند...
کمی " دُ ز " غمش بالاست و از آن جا که اینجانب در رعایت پیمانه ی ملات شعر هنوز بی تجربه ام
هیچ مسئولیتی به گردن نمی گیرم...
اگر حال خوشی ندارید لطفا قید ِ ادامه مطلب را بزنید...
+بعدا نوشت: چرا هیچکی نقد نمی کنه؟...اگه حس می کنید جایی ش ـ یا جاهایی ش ـ تو ذوق میزنه لطفا بگین!
ادامه مطلب...
قلبت،
حسم،
هیچی...
ذهن مشوش،
قلمی بر دست،
و کاغذ سپیدی که زیر بار سیاهی نمی رود...
شاعر که باشی کوتاه می آیی...
اگر،
اگر هیچ وقت دستمال کاغذی ابداع نمیشد،
شاید امروز جای تعارف دستمال،
با سر انگشتانت اشک هایم متوقف می شدند...
شاید...
چه کاغذهایی به دستم بر هم پیچیدند و مچاله شدند،
تا تورا بنویسم،
طول کشید تا بدانم،
افسانه ها نوشتنی نیستند...
سینه به سینه نقل می شوند...
ناتمام ماند قصه مان،
مثل دست نوشته های نویسنده ی مرده ای که،
صفحه ی آخرش گم شده باشد...
بچه تر بودم
مد شده بود با آبلیمو و شمع،کاغذ سوخت می زدند...
تا بگویند کهنه است،
خاکستر دور کاغذ را باور می کردیم،یا سپیدی مرغوب کاغذ را...
چه جاعلان ساده لوحی بودیم...
پ.ن>:<دهانت را می بویند مبادا گفته باشی دوستت دارم،
دلت را می پویند مبادا شعله ای در آن نهان باشد،
روزگار غریبیست نازنین...
و عشق را کنار تیرک راهوند تازیانه می زنند...
«احمد شاملو» . >

